امید معجزه ها با من است
نکند پیامبرم از برابرمن بگذرد
آواز موریانه های مرا نشنود
من به امید تهی بودن زنده ام
شمس لنگرودی-شب نقاب عمومی است.
اما انگار همه ی این ها را هم کنار هم بگذاری چیزی کم است از تو ،از خودت که جا می مانی از همه ی اینها.از ورژن های جدید فلان و بهمان.
و حتی از تازه های نشر از همان ها که چند مغازه ی کتابفروشی کارت را راه می اندازند.
آری تو از همه ی آنها جا میمانی
وقتی حتی در سکوت می نویسی و خیسی چشمانت دلیل همه ی اینهاست...
خیسی چشمانت در سرازیری دنیای مدرن.همه ی اینها جمع میشوند تا تو را به اینجا برسانند که بگویی بگذار پیاده ها و سواره ها بیایند و بروند و هی این سلسله در پس خیسی چشمانت چیزی جاری سازند که باید ناگفته بماند ،که باید امیدوار بود...
اما آه لعنت به تمام امید های واهی که پشت واژه ی امید خود را پنهان کرده اند...!
امیدی به روزهایی که نوشته هایت مزه ی غم نداشته باشند
امیدی از آن دست
که.... می آید روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...آیا....!؟
اگر از این منزل ویران به سوی خانه روم
دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
اما میبینم همان بودم که هستم.شوریده ی مستی در کوی رندانم
آری.....! شاید عشق بازان چنین مستحق هجرانند....!
چرا که من اصلا نمیخوام عوض بشم یا به قولی عوضی بشم!!!!!
حال بعضیا میان میگن عوض شدن دنیا و عوض شدن ما به هم ربط داره یا نه؟! یا حرف معقولیه یا نه!!؟
دلم نمیخواد تو ظرف منطقی بودنش وارد بشم مهم اینه که الان فکر میکنم حرف منطقی و درستی زدم
وگر تن پرورست اندر فراخی چوتنگی بیند از سختی بمیرد
گویا جناب سعدی باید اصلاحیه هایی در مورد اندرزهایش مرقون فرمایند.چرا که در قرن کنونی این تنگ دستانند که همی از سهل گرفتن سختی ها هر ساله همی جان دهند.
وبچه های مدرسه رفته اند
وبه یاد می آوری تنهایی
وکسی به سراغت نیامد.
"چه می شد اگر املایی نبود
مدرسه ای نبود
ونمیدانستم نامم را چگونه باید بنویسم
و نمیتوانستم ساعت ها را بخوانم
و مثل درخت ها در باران خیس می شدم،
چه میشد اگر پرنده بودم و
تک تک برگ ها را
با منقارم می شمردم
وبه یاد می آردم گلی را
که در پر پاهایم خواب رفته است....."
باران خزانی
خاموش و مه آلود می بارد
وتو تنها ایستاده ایی
و بال و پری نداری.
شمس لنگرودی-از کتاب باغبان جهنم.
جنگ و بازهم خشونت!
گویی این بخش جدایی ناپذیر بشر است
تا به انتها جنگ را پایانی نیست.
اما انگار گوینده ی خبر از من پیشی گرفته
که چگونه اخبار مصیبت و جنگ را دُرشت وار تیتر میکند!
کسی به سوال هایم پاسخی نداد
زمان آن نیز گذشته تا پاسخی بشنوم
"و مهربانی دست زیبایی را نخواهد گرفت"
جناب شاملو!!
.I am really tired
باور کن...!
شماتتم مکن که چرا سکوت کرده ام
چرا که سکوت درمان تمام درد هایم باید باشد
از اکنون تا همیشه....
تمام حرف های گفته و ناگفته ام را
درون باغچه ی قلبم دفن میکنم.
بی حرف سخن میگویم
اما کجا انسان میتواند بی واژه سخن گوید!!
تو بگو آخر تو بگو ای یار !
چگونه سخن گویم با تو که تنها آوای خوش موسیقی
هر واژه ای میتوانی باشی...!
پدرم،گمراه شده ای مرا می خواند در دشت خیال
امید بازگشت داردم به صراط!
مادرم! دعاگویی همیشگی ست که ویار نگرانی ودلواپسی اش دائمی ست.
برادرم!فیلسوف احمقی می نامد مرا!
خواهرم،افسوسش از اینکه یک زنم!
دوستم،مرا آوای محزون پرنده ای که دل به پرواز دارد
اما بی بال می پرد!
خودم،خیره به فراسوی درختان کنار جاده
به این می اندیشم که چه زیبایند،هارمونی درختان!
با این حال باز میگویم من کیستم!!
عطری که با هیچ مایعی شستنی نیست!
دستانی که نیاز دستانم بود
یا بهتر است بگویم، به قول خودت:
دلم برای دستت پَرپَر می زند....!

